تبليغاتX
دریای نیلی
((مقصر))

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic 

 

 

Image hosting by TinyPicامروز برایش بهترین روز دنیا بود.Image hosting by TinyPic

ید کار را زده بود! فقط اون روزبرایش مهم بود.

مثل دختر بچه ای بالا و پاین میپرید.

گاه و بی گاه هیجان زده به طرف پنجره میرفت و نفس عمیقی میکشید.

چهروز قشگی بود!آسمان آبی.درختان سرسبز.بوی نم در هوا جلوه ی قشنگی به باغ میداد!

خورشید خسته شده بود و دشت کوه را پنهان میکرد.

همه چیز همان طور که میخواست پیش میرفت.

برعکس روزهای دیگر که وجود متخصص بیهوشی در بیمارستان الزامیست.

به خاطر اون روز از جایش تکان نخورد!!

تلفن زنگ زد.مادر گفت:بیا تلفن.از بیمارستان است!

با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:امروزمیخواهم برای خودم باشم!!

ولی پرستار دست بردار نبود و میگفت:خانم خواهش میکنم!بگین یک مورداضطراری است!

اگر نیاد میمیره!خانم تورو خدا.خدا رو خوش نمیاد... انگار قید همه چیز رو به خاطر اون زده بود!

ته دلش لرزید.وجدانش میگفت باید بره!

اما نه...میخواست امروز رو منتظرش بمونه!صبر کرد...

نگاهش به عقربه ی ساعت خشک شد!انگار دیگه هیچ صدایی جز صدای تیک تیک ساعت نمی شنید!

ثانیه ها میگذشت ولی نیامد!فردا هر کاری کرد نتوانست زنگ بزند!غرورش اجازه نمیداد!

با صورتی گرفته و غرق در افکار متفاوت به بیمارستان رفت!

نگاه سرزنش آمیز همکاران او را به خود آورد.

از پرستار پرسید:حال مریض دیشبی چطور است؟

پرستار جواب داد:- تمام کرد.شاید اگر می آمدی نجاتش میدادی!

اسمش کامیار پرتو بود.دیشب...دیگر صدایی نشنید.روی زمین زانو زد!

Image hosting by TinyPicآری!اون تنها بهانه ی زندگیش را کشته بود!Image hosting by TinyPic

قایق شکسته

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 8:53 توسط دریا |
رفته ها را فراموش کن...

کجائی تو ای گرمی جان من

که شد زندگی بی تو زندان من

کجائی تو ای تکچراغ شبم

که دور از تو جان می رسد بر لبم

شب آمد سیاهی جهان را گرفت

غم تو گریبان جان را گرفت

بیا ای درخشنده مهتاب من

که عشق تو برد از سرم خواب من

رهایم مکن در غم بی کسی

کنم ناله شاید به دادم رسی

خطا کارم اما ز من گوش کن

بیا رفته ها را فراموش کن

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:6 توسط دریا |
فصل تنهایی

 وقتی نگاهم می کردی

رویش هزار جوانه را بر شاخه های قلبم احساس می کردم .

صدای پرستوها و زمزمه ی جویبار و خنده ی

خورشید روز ساز را می شنیدم .

 من با نگاه تو به بهار می رسیدم و

داغترین روزهای تابستان در وجودم تولد می یافت.

 وقتی سخن از رفتن

گفتی من فریاد زاغان سیاه

و ریزش برگهای درخت شادی را شنیدم و

غمی به وسعت غم انگیز ترین غروب پاییز

در قلبم جای گرفت و من

اکنون ناباورانه از خود می پرسم آخرین فصل ......آیا ......

                                         فصل تنهایی است....؟!   

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 15:36 توسط دریا |
کاش میشد...

او مرا تنها نگذاشت

او رفیق دیرینه ی من است

اما ای کاش نبود...

وکسی دیگر جایگزین او بود

کاش میتوانستم بر سرش فریاد بزنم

ای غم مرا تنها گذار

اما دیگر خیلی دیر است

او به من عادت کرده...

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 7:36 توسط دریا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا